امروز آقای سبیل بهم گیر داد , و کلی بی حوصلگی هاش بیشتر شد . هر روز کلافه تر کلافه تر می شه ,آخه نمیدونم با این سنش چرا بازنشست نمی شه ؟؟؟
آقای سبیل , یکی از استادای محترممه که یه پیرمرد بی حوصله و عصبی و کلافست . مخصوصا من , به شدت رفتم رو نروش ..
ولی من یه تجربه بزرگی کسب کردم , و اون اینکه توی بدترین لحظه های زندگیتم باید واسه رسیدن به هدفت ادامه بدی ,ادامههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
شاید خیلی کلیشه ای به نظر بیاد , اما من با تمام وجود به این رسیدم .
این جمله باعث می شه که من صبح های زود , توی سرما ی زمستونی , شبهایی که فقط دو ساعتش و خواب بودم , با زنگ موبایلم بیدار شم و به کلاسی برم که استاداش و بچه ها با سرعت برق با یه زبون دیگه حرف می زنن .
این روزا ,بی حرفی و تنهایی داشت . نا امیدی و خستگی ... عصبانیت و کلافگی استاد سبیل ..و خیلی چیزای دیگه
اما
همش و همش , جمله بالا بهم انرژی می ده , و خیلی آروم پیش خودم می گم , ادامه بده عزیزم این اول راهه .. ادامه بده ...
پینوشت .این روزا زبانم یه خورده بهتر شده , در حدی که کاملا و کاملا غرغر های آقای سبیل رو می فهمم :)
