تبليغاتX
روزهای زودگذر...

روزهای زودگذر...

این روزا ,روزای سختیه اما خاطره ساز . از این روزاست که لحظه لحظش می شه خاطره ..

امروز آقای سبیل بهم گیر داد , و کلی بی حوصلگی هاش بیشتر شد . هر روز کلافه تر کلافه تر می شه ,آخه نمیدونم با این سنش چرا بازنشست نمی شه ؟؟؟ 

آقای سبیل , یکی از استادای محترممه که یه پیرمرد بی حوصله و عصبی و کلافست . مخصوصا من , به شدت رفتم رو نروش ..

ولی من یه تجربه بزرگی کسب کردم , و اون اینکه توی بدترین لحظه های زندگیتم باید واسه رسیدن به هدفت ادامه بدی ,ادامههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه 

شاید خیلی کلیشه ای به نظر بیاد , اما من با تمام وجود به این رسیدم .

این جمله باعث می شه که من صبح های زود , توی سرما ی زمستونی , شبهایی که فقط دو ساعتش و خواب بودم , با زنگ موبایلم بیدار شم و به کلاسی برم که استاداش و بچه ها با سرعت برق با یه زبون دیگه حرف می زنن . 

این روزا ,بی حرفی و تنهایی داشت . نا امیدی و خستگی ... عصبانیت و کلافگی استاد سبیل ..و خیلی چیزای دیگه

اما 

همش و همش , جمله بالا بهم انرژی می ده , و خیلی آروم پیش خودم می گم , ادامه بده عزیزم این اول راهه .. ادامه بده ...

پینوشت .این روزا زبانم یه خورده بهتر شده , در حدی که کاملا و کاملا غرغر های آقای سبیل رو می فهمم :) 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 3:10  توسط عسل  | 


امروزه خیلی از پسرها بر طبق مد های روشنفکری دم از حقوق زنان می زنند اما در عمق مسئله هنوز نمی توانند به زنان همانند انسانهایی با حقوق برابر بنگرند .

اول از همه . نگاهشان و رفتارشان 

 دم از حرفها و سخنرانی های قراح در میان روشنفکران می کنند و خود را خواستار حقوق زنان می دانند ولی تا یک زن زیبا می بینند دست از پا نمی شناسند و تمام حقوق شهروندی و احترام به شخصیت زن رو از هوش می برند . گاهی آنان مجرد هم نیستند اما همانند اجداد خود در فکر حرمسراها می باشند .

واقعا خجالت آور است , هنوز زنان ایرانی را با الفاظ نا درست در ذهن های خود ثبت کردند آنان را خاله زنک و حسود و  .. می دانند . گویی نمی خواهند باور کنند که امروزه این زنان ایرانی هستند که ساعتها و وقتهای زیادی را صرف کارهای مهم می دهند و متاسفانه این خصوصیات در خود این آقایان به شدت دیده می شود .

زنان ایرانی را ناتوان و تنبل می خوانند اما باور ندارند که این زن ایرانیست که می تواند در برابر این همه فشار و محدودیت در کشور هنوز بیشتر از شصت درصد دانشجویان کشور را تشکیل دهد .

فحش ها را نثار مادران و خواهران خود می کنند و دم از این می زنند که زنان ایرانی نمی توانند چون حسودند و چشم و هم چشمی دارند ....

هنوز خواهران و مادر و همسر خود را ناموس خود می شمراند برای زورگویی ها و فشار های بیشتر 

...

قبل از حرف های زیبا و سخنرانی های قشنگ , بیاییم کمی با خودمان رو راست باشیم .

 وقتی خواستار حقوق برابر برای زن ایرانی هستیم تا چه حد به عنوان یک مرد ایرانی به این حقوق احترام می گذاریم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 22:31  توسط عسل  | 

به دنیای موسیقی خوش آمدم , با خرید یک ام پی تری پلیر به صورت رایگان .... 

مثل ندید پدید ها موزیک های دهه پیش که تو لپ تاپم چند تایی بود , ریختم دارم حال می کنم .

چه خوبه هر وسیله ای رو به وقت احتیاجت بخری , نه فقط چون همه دارن تو هم باید داشته باشی .

منم واسه گوش کردن واسه زبان فرانسه احتیاج داشتم *****************


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 22:2  توسط عسل  | 

کم کم دارم حس می کنم واقعا فرسنگ ها از شما دورم ... 

تا به امروز , حس دوریم دوری آغوش ها بود . دوری دستها و بوسه ها 

دوری داد ها فریادها , دوری درد و دل ها 

اما , کم کم حس می کنم . حرفهایم ,شادی هایم و غصه هایم برایتان دور است . و حرف های شما برای من ... 

دوست دارم حرف بزنم , درد و دل کنم . ساعتها یا شاید گاهی گریه 

اما نمی شناسید درد هایم را ..  نمی دانید و درک نمی  کنید 

و من نیز درد های شما را نمی فهمم . تغییر کرده ام . 

دوری راه , فقط دوری کیلومترها نبود . دوری خیلی چیزها بود . 

گاه احساس تنهایی می کنم .خفه می شوم . در تنهاییم بلند بلند حرف می زنم . 

سخت است .. سخت 

با این همه انگیزه , با این همه شور وصف نا شدنی به اینجا امدم 

اما هیچ وقت فکرش رو نمی کردم این سختی ها واقعا مرا خسته کند . 

اما من مثل همیشه از پس همه سختی ها پیروز و خوشحال بیرون می ام 

مطمئنم ... مطمئن 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 1:38  توسط عسل  | 

خدای من ... خسته شدم . خودت می دونی چرا ؟؟؟؟

 نمی توان گفت .

 نمی توان حتی به این کاغذ و قلم ها هم اعتماد کرد . وقتی باهاش حرف زدم غمگین شدم . دوست نداشتم اینطور شود . دوست داشتم مثل همیشه صدای شادش هیجانی تر از همیشه باشد . تنها بود . تنهای تنها ...

دوست داشتم مثل همه خوشبخت های دیگر , خوشبخت می بود . 

خسته ام و سرم درد می کند از این سرنوشت های خسته کننده و تاریک بعضی ها

تا به کی باید سرنوشت های تاریک در جلوی چشمانم ببینم 

نباید گفت ... سکوت کن . و درباره آب و هوا  حرف بزن . سکوت کن . سکوت تتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

هیچ نگو .  او باید تنها باشد . سرنوشت او تنهایی است .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 1:10  توسط عسل  | 

دقایق آخر , اتفاقای عجیب ...

خیلی گیج شدم تو برنامه های آیندم . نمی دونم تو زمینه دکترا و ریسرچ ادامه بدم و آخرش استاد دانشگاه بشم یا برم به سمت مستر های کاری و دنبال کارای خوب باشم . تو ایران گرفتن دکترا خیلی ارزشمنده و هرکسی که از ایران می آد اینجا با هدف دکترا و گرفتن تز می اد . منم مثل بقیه ..

اما در طول این یه سال درس خوندن , با خیلی از استادام , همکلاسیام , دوستای ایرانی که صحبت کردم فهمیدم واقعا اگه میری دکترا می خونی باید علاقمند به کارای پژوهشی و تحقیقاتی باشی . و اگه می خوای بری سر کار , بهتره بری مستر کاری بخونی وقتت و صرف یادگیری و تجربه کار کنی .

منم , به کار کردن بیشتر علاقمندم . و از استاد دانشگاه شدن خوشم نمی اد . پس سعی کردم بیشتر تو زمینه طراحی صنعتی که رشته اصلیم بود دنبال مستر های کاری بگردم . اما متاسفانه اینجا دانشگاه های خصوصی خیلی گرون اما خیلی خوبی داره , بعضی هاشون کنکور ورودی سختی داره و بعضی هاشون مصاحبه و دیدن نمونه کارهات ..

اما پس از گشتن تو سایت های مختلف , و صحبت با دوستای مختلف , رشته طراحی برای معماری پیدا کردم . به نسبت دانشگاه های دیگه هزینه اش خیلی کمتره و درسهایی که می گذرونیم کاملا همه علاقمندی های منه . از طراحی صنعتی , طراحی اکولوژی و ...

وقتی این رشته رو تو همین شهر پیدا کردم , کلی خوشحال شدم اما تاریخ پرونده گذاشتنش تا امروز بود . یعنی من فقط یک روز فرصت داشتم . به سرعت مدارک و اماده کردم و امروز بردم تحویل دادم . نمی دونم قبول می شم یا نه ؟ اینجا باید از تمام فرصتهات استفاده کنی چون ممکنه خیلی هاش و به دست نیاری و خیلی هاش زندگی تو در اینده تغییر بده ..

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 1:57  توسط عسل  | 

عزیز دلم , هوپند مدتهاست هوس کله پاچه کرده . منم هر فکر و کاری خواستم انجام بدم تا یه خورده به رویای غذاییش نزدیک شه . اما هیچ راهی نبود . نه اینا اهل کلپچ ان نه کنسرو ای ایرانی خوشمزست ... 

به ناچار امروز رفتیم از یه قصابی عربی یک کیلو سیرابی که کاملا شبیه به حوله بود گرفتیم . 

حالا بوش بماند که کاملا مثل خونه چینی ها شده بودیم .

جیگرم , کلی از ظهر وایساده این و تمیزش کرده , دیگه فکر کنم حالش بد شد .

الان که بعد دو یا سه ساعت پخته , دیدم غمگینه .. می گم . چیه جیگرم . می گه من غذام و دوست ندارم ... 

عزیزم......... دلم واسش سوخت . بهش پیشنهاد دادم , بریزش دور , فردا میریم ماهیچه می گیریم , به یاد کلپچ می زنیم . مثل همیشه منطقی می شه و می گه , نه حیفه . اینقدر زحمت کشیدم .غذا رو نباید ریخت دور ؟؟؟؟

 


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 3:19  توسط عسل  | 

فردا روز بزرگی واسه من ... یه تجربه جدید اونم  تنهایی تنهایی ....................

یه مسافرت تنها , به شهر سنت اتین . واسه یک مصاحبه پر استرس . خدای من . نمی دونم چی میشه ؟ ولی بیشتر باید دلم و خوش کنم به مسافرت دو ساعتش . باید سعی کنم تو این سفر تنها باشم و فکر کنم .

خوش گذشتنش مهم نیست . تنهایی و مستقل بونش مهمه و البته مصاحبش . 

امیدوارم همه چی خوب پیش بره 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 0:47  توسط عسل  | 

بالاخره تونستم امروز شنا کنم . البته با کمک هوپند در قسمت عمیق ... هورااااا من تونستم . می تونم .... پس ادامه می دیم تا حرفه ای شم . 

اینجا تقریبا همه کسانی که می آن تو آب و استخر , شنا بلدن م من احساس بدی داشتم وقتی فقط تو قسمت کم عمق می تونستم شنا کنم اما الان دیگه نمی ترسم از عمیق ............. 

*****

دو روز دیگه باید مسافرت تنهایی برم به یک شهر کوچولو به اسم سنت اتین , یک مصاحبه دارم . امیدوارم خوب پیش بره .

*****

دلم تنگه واستون , اما امان از فاصله های منطقی که شکاف میندازه بین  احساسات ... دلم تنگه ... تنگ واسه حرف زدن های ساعتی . در آغوش کشیدنتون . بوسه ها و نگاه ها و خاطره ها ... اما امان از منطق های پوچ که ما را همیشه از هم جدا می کنه . 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:23  توسط عسل  | 

هدف من فقط تحصیل و زندگی در اینجا نیست , بلکه می خواهم تمام اطلاعات و دانشم بین المللی بشه , البته تا جایی که بتونم . پس تصمیماتی روی فیلم دیدن و شنیدن موسیقی داشتم . می خواهم گوش هایم به شنیدن موسیقی قوی عادت کنه و واقعا بتونم موسیقی دان و خواننده های خوب جهانی و بشناسم و همین طور فیلم دیدن . اصلا وقتم رو برای فیلم بی سرو ته تجاری و طنز و هر چیز ایرانی صرف نمی کنم . کارهای کیارستمی و مستند های خوب ایرانی می بینم . و سعی بر این است که واقعا در طول این تعطیلات کوتاه تابستونی تا جایی که می تونم به هدفم نزدیک شم . ... 

یوهوووو پیش به سوی با سواد شدن بین المللی ........................................................


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 22:36  توسط عسل  |